مستند 6 تایی ها  48 داستان موزیکال فارسی برای کودکان

 

 

ادامه ی داستان  رو در این وبلاگ ببینید

آدرس جدید...

http://dastanedonbaledar.blogfa.com/

 

منتظرتون هستم

 

                                          " دختر یخی " 

 

+ نوشته شده در 29 / 5 / 1388ساعت 19:33 توسط کیمیا |

 

 

قسمت ه?تم

 

ت. سلام آقا سیاوش

س. سلام ترانه خانوم باید منو ببخشید که مزاحمتون شدم

ت. خواهش می کنم چه مزاحمتی مثل اینکه با من کاری داشتید؟

چرا اینقدر رنگتان پریده حالتون خوب نیست؟

س. نه خوبم لط?ا بنشینید دلم میخواد ?قط به حر? هایم گوش بدید و

 چرا نپرسید

ت. آخه

س. آخه نداره

ت. باشه گوش میکنم.

س. راستش می خواستم قبل اینکه مراسم نامزدی شروع بشه جلوی

این کارو بگیرم من نمیتونم با شما ازدواج کنم راستش باید منو

ببخشید.

همین که این حر? ها رو شنیدم داشتم از عصبانیت دیوونه می شدم

 یعنی چی مگه من بازیچه هستم

ت. آقا سیاوش از شما انتظار نداشتم واقعا برایتان متاس?م ?کر کردید

 میتونید منو بازیچه ی خودتون قرار دهید نه آقا اشتباه می کنید و

برای خودم متاس?م که در مورد شما چیز دیگه ای ?کر می کردم و

 شما رو از دیگران متمایز می دونستم و حالا می بینم که گول

خوردم و اشتباه کردم.

س. ترانه خانوم صبر کنید شما دارید اشتباه میکنید

ت. نه دیگه نمیتونم تحمل کنم

داشتم از روی نیمکت بلند میشدم که مانتویم را گر?ت و گ?ت:

س. خواهش میکنم التماس میکنم یه لحظه بنشینید اگر حر?هایم را

قبول نکردید آن وقت میتونید برید.

علارغم میل باطنیم دوباره نشستم و اون شروع کرد.

س. شما منو مجبور می کنید حر?ایی را بزنم که اصلا دلم نمی خواد

اما می بینم اگه این حر?ها رو نزنم آن وقت شما در مورد من به

خطا می روید پس گوش کنید من راستش خیلی برام سخته اینو بگم

 اما شما مجبورم می کنید من ... من.. سرطان خون دارم.

تا اینو شنیدم مثل برق گر?ته ها بلند شدم.

به سیاوش نگاه کردم اشک توی چشماش قشنگش جمع شده بود

وقتی متوجه نگاهم شد سرش را پایین انداخت . نمی دونستم چی بگم

 اصلا باورم نمیشد.

ت. تو. تو داری دروغ میگی نه اینو باور نمیکنم تو میخوای خودتو

تبرئه کنی./

س. نه ترانه نه من .. ببین این تمام آزمایشات خون منه راستش

دیروز حالم بد شده بود بنابراین پیش دکتر خانوادگیم ر?تم اون

آزمایشات رو دوباره تکرار کرد همین امروز صبح بود که متوجه

شدم سرطان دارم و من نمیخواستم اینو به تو بگم اما مجبورم کردی

چون نمی تونستم اجازه بدم که ذهن تو نسبت به من خراب بشه و

?کر کنی که من هم مثل بقیه هستم و با احساسات دخترها بازی

میکنم.

ت. من اصلا نمیدونم چی بگم...!

اشک توی چشمام جمع شده بود یکد?عه زدم زیر گریه و با صدای

بلند گریه کردم

 س. خواهش میکنم آروم باش تو رو خدا.

ت. نمیتونم آخه چجوری بگم من... من  تو رو دوست دارم

اینو که گ?تم سیاوش آروم نشست تا من حالم خوب بشه وقتی بهتر

 شدم گ?تم:

ت. پدر و مادرت هم میدونند؟

س. نه اصلا و نباید چیزی ب?همن میدونی که آخه اونا همه امیدشون

 به منه تو که چیزی بهشون نمیگی؟ 

 

                                                     ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در 25 / 5 / 1388ساعت 4:43 توسط کیمیا |

 

قسمت ششم

 

مادر سیاوش زنگ زده بود باز هم باورم نمیشد مادر گ?ت که زنگ

 زده و قرار روز جمعه  را برای خواستگاری گذاشته تا جمعه سه

روز مانده بود

راستش من از ه?ته ی آینده امتحانهایم شروع میشد و برای همین

 قرار شد هیچ کاری نکنم ?قط در موقع خواستگاری حضور داشته

 باشم یه شوقی منو وادار به درس خواندن می کرد و نیروی عجیبی

 برای درس خوندن داشتم.

سه روز هم بالاخره تمام شد و روز موعود ?را رسید قرار بود آنها

ساعت ۷ بیایند و ساعت ۶ همه چیز آماده بود نزدیک آمدنشان بود

که مادر منو ?رستاد توی آشپزخونه من همه چیزو آماده کردم صدای

زنگ و که شنیدم دستپاچه شدم راستش این اولین خواستگارم نبود

ولی نمیدونم چرا این طوری شده بودم شاید به خاطر هیجانی بود که

 داشتم وقتی مطمئن شدم که مهمان ها آمده اند منتظر صدای مادر

شدم.

چند لحظه بعد مادر به آشپزخونه آمد و گ?ت که آماده باش تا بهت

بگم چایی بیاری

ت. مادر نظرت در مورد آنها چیه؟

م.ت . بد نیستند با آنکه به نظر میاد آدماهای پولداری باشند اما

اصلا غرور یا تکبر در ر?تار و حر? زدنشان نیست که این نشان

 دهنده شخصیت بالای آنهاست.

و من خوشحال از این برداشت مادر . بعد از ده دقیقه با صدای مادر

 چایها را در سینی گذاشتم و به اتاق پذیرائی ر?تم کمی هول شده

بودم به همه چای تعار? کردم و قتی رو به روی سیاوش رسیدم

?کر کردم الان است که چایی رو روی پاش بریزم اما با لبخند معنی

دار اون قوت قلب گر?تم طوری که من هم یه لبخند زدم.

بدین ترتیب مراسم خواستگاری با توا?ق طر?ین به پایان رسید قرار

 شد جمعه ی آینده مراسم نامزدی و یک ه?ته هم جهت تحقیق باشه و

من خوشحال تر از همیشه چون آن روز من آمادگی صحبت نداشتم

قرار شد یکروز در ه?ته آینده من و سیاوش حر?هایمان را بزنیم.

بعد از کلی حر? زدن در مورد مهریه و این قبیل مسائل آنها ر?تند

و من را با رویاهایم تنها گذاشتند قرار بود سیاوش سه شنبه به خانه

ما بیاد.

روز شنبه امتحان داشتم چون خانواده ریتا با خانواده سیاوش ارتباط

 نزدیکی داشتند و معر? بنده هم ریتا بود به همین خاطر ریتا از

موضوع خواستگاری با خبر بود به همین علت روز شنبه تا منو دید

 پرسید:

ر. خوب بگو ببینم چی شد؟

من هم برای اینکه سر به سرش بذارم گ?تم:

ت. اول سلامت کو؟

ر خوب ببخشید سلام

ت. علیک سلام

ر. بگو دیگه

ت. هیچی

ریتا با تعجب گ?ت:

ر. یعنی چی هیچی؟ به توا?ق نرسیدید؟

ت. نه

ر. چرا؟

ت. نه اینکه به توا?ق نرسیدیدم

ر. پس چی؟

ت. خوب تموم شد دیگه

ر. یعنی از عروسی خبری نیست؟

ت. آه، تو چقدر پرتی میگم همه چی تموم شد جمعه ی آینده نامزدیه

ر. راست میگی؟

و منو بغل کرد و صورتم و بوسه باران کرد که اگه من هیچی

نمیگ?تم تا شب ادامه میداد.

ت. خوب بسه دیگه

ر. واقعا تبریک میگم

بعد چون امتحان داشت شروع میشد به سر جلسه ر?تیم

آن روز هم با خوشی تمام شد روز یکشنبه امتحان نداشتم.

م.ت . ترانه تل?ن با تو کار داره

ت. کیه؟

م.ت. ریتا

ت. بله ب?رمایید.

ر. سلام ترانه جان

. سلام تویی ریتا خوشحالم کردی

ر. مرسی راستش کاری باهات داشتم

ت. در مورد درس؟

ر. نه

ت. پس چی؟

ر. باید ببینمت

ت. خوب بگو کجا بیام

ر. بیا به این آدرس

و آدرس و گر?تم و بلا?اصله راه ا?تادم وقتی به آنجا رسیدم  ریتا را

 دیدم

ت. سلام ریتا جان چیزی شده؟

ر. نه نگران نشو

ت. خوب بگو

ر.راستش سیاوش میخواست تو رو ببینه

ت. ولی ما قرار بود روز سه شنبه با هم حر? بزنیم

ر. میدونم اما مسئله ای پیش اومده

ت. چی شده؟

ر. من هم نمیدونم مسئله چیه

ت. حالا کجاست؟

ر. توی اون پارک رو به رویی ولی من نمیتونم باهات بیام چون

گ?ته ?قط میخواد با تو صحبت کنه

ت. منتظرم که میشی؟

ر. آره، من توی اون کا?ی شاپ هستم تا تو بیای

ت. باشه پس من ر?تم

دلهره عجیبی داشتم نمیدونم چرا نگران بودم بالاخره به اون صندلی که سیاوش روی آن نشسته بود رسیدم.

 

                                ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در 25 / 5 / 1388ساعت 4:46 توسط کیمیا |

 

قسمت پنجم

 

به دلیل نزدیک بودن امتحانات دانشگاه دو ه?ته تعطیل بود ه?ته اول

 با تمامیه ?کری که داشتم بالاخره گذشت و من سعی می کردم که

 درس بخونم گاهی مو?ق می شدم و گاهی هم ?کر سیاوش نمیذاشت

 که درس بخونم

اولای ه?ته ی دوم بود که ریتا زنگ زد و گ?ت که می خواد منو

ببینه اما من بهش گ?تم که دارم درس می خونم اما اون گ?ت که کار

 خیلی مهمی داره و من هم قبول کردم و قرار شد جایی در پارک

نزدیک خونمون ببینمش هر چی بهش گ?تم بیاد خونمون قبول نکرد

گ?ت بیا بیرون، من سریع حاضر شدم و ر?تم ریتا هم آمد از سلام و

 احوالپرسی

ت. ریتا گ?تی که کار مهمی داری؟

ر. بله

ت. خوب کارت چیه؟

ر. اول باید جواب سوال منو بدی قول می دی؟

ت. تا چی باشه...!

ر. نه دیگه نباید با من رودربایستی کنی.

ت. خوب بگو

ر. تو نسبت به سیاوش احساسی داری؟

تا اینو گ?ت رنگم پرید و سعی کردم ?کرمو متمرکز کنم که اون

منظورش چیه یعنی...

ت. منظورت چیه؟

ر. می دونم که منظورم را خوب ?همیدی خواهش می کنم بدون

خجالت جواب بده .

ت. آخه چطور مگه؟

ر. اول جواب منو بده تا همه چیزو برات بگم

ت. راستش رو بخوای نمی دونم یعنی در مورد احساسم مطمئن

 نیستم

ر. یعنی چی؟

ت. یعنی که نمی دونم به سیاوش علاقه دارم یا نه!

ر. حالا شاید حر?ای من تردید تو رو بر طر? کنه

وقتی منو با چشمای از حدقه در اومده دید لبخند گرمی زد و گ?ت

ر. آخه سیاوش یه حر?ایی به من زده ولی من از اون حر?ا چیزی

بهت نمی گم

ت. چرا؟

ر. آخه اون یه نامه واست داده راستش اون نامه براش خیلی مهمه

یعنی جواب تو

ت. آخه...!

ر. آخه نداره ببین تو که می دونی اون حالش خوب نیست البته از

 وقتی که تو رو دیده حالش بهتر شده البته اینو هم بگم که از

بیمارستان مرخص شده و الان خیلی حالش بهتره راستش من ?کر

می کنم....

ت. تو چی ?کر می کنی!

ر. ?کر می کنم عاشقت شده

ت. چی؟

ر. آره حسم بهم می گه و از این بابت خیلی خوشحالم

ت. واقعا موندم و نمی دونم چی بگم

ر. تو هیچی نمی خواد بگی ?قط جواب نامه را بده

ت. یعنی منظور اون دوست شدنه؟

ر. ?کر نمی کنم می دونی چیه اون اصلا دوست نداره با کسی

دوست شه اون یکی رو می خواد برای تموم عمرش اگه اون موقع

اون پیشنهاد و به تو داده بود شاید دلیلش این بود که می خواست

بیشتر باهات آشنا بشه و وقتی دید تو اونجوری راضی نیستی

خواسته با یه مراسم رسمی با هم بیشتر آشنا شید .

ت. راستی جواب آزمایشهاش اومد؟

ر. آره امّا دکترا می گن چیزی نیست البته به نظر من اونا نتونستن

 بیماری اش رو تشخیص بدهند.

ت. یعنی بیماری سختی داره؟

ر. امیدوارم که اینطور نباشه.

ت. من هم همین طور راستش نگرانش هستم.

ریتا با یه چشمکی به من گ?ت:

ر. حالا نامه رو می گیری؟

ت. هنوز نمی دونم

ر. نمی دونی یا می ترسی ؟

ت. ازچی؟

ر. هیچی خواهش می کنم بگیر دیگه

ت. باشه

ریتا نامه را به من داد و ر?ت تا من با خیال راحت نامه را بخونم.

 

سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه

خوشحالم که قبول کردید نامه را بخوانید راستش اعترا? کردن هر

 چی سخته، امّا معمولا انسانها بهتر می توانند اعترا?شان را روی

کاغذ بیارن

 پس من هم می خواهم پیش شما اعترا? کنم من یه دختر بسیار

زیبا و مهربونو دوست دارم ولی نتونستن بهش بگم ولی الان از شما

 کمک می خوام که بهش بگید که من خیلی دوستش دارم و عاشقش

شدم شما هم اگه اون دخترو می دیدید عاشقش می شدید لابد تعجب

 کردی

که چرا اینارو به شما می گم خوب معلومه دیگه چون اون دختر

شمایید البته باید جسارت و پررویی منو

ببخشید ولی چه کنم که عاشقم و نتونستم طاقت بیارم و از شما اجازه

 خواستم

تا با پدر و مادرم خدمت برسیم.

من منتظر جواب شما هستم

                                                        قربان شما سیاوش

 

وقتی نامه را خوندم داشتم شاخ در می آوردم برای همین نامه را

چند بار خوندم نه مثل اینکه درست بود اون واقعا می خواست به

 خواستگاری من بیاد.

همان روز که به خانه ر?تم جریان و به مامانم گ?تم و مادر هم

اظهار خوشحالی کرد ولی من باز هم غمگین بودم.

 

                                                    ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در 16 / 5 / 1388ساعت 21:34 توسط کیمیا |

 

قسمت چهارم

 

اکثر اوقات توی اتاقم بودم و آهنگهای غمگین گوش می دادم البته یه

 مدّتی است که این علاقه رو پیدا کردم اخلاقم کم و بیش عوض شده

البته نه اونجوری ولی علایق ام عوض شده بود و همه چیزو زیبا

می دیدم نمی دونم البته این برای من زیاد عجیب نبود من همیشه

دنیارو زیبا می دیدم ولی اون یه مدت یه جور دیگه شده بودم که

حتی مامانم متعجب بود ولی چیزی به روی خودش نمی آورد و ریتا

 هم حتی متوجه شده بود ولی چیزی بهم نمی گ?ت بلکه من از

نگاهش می ?همیدم ولی اون معمولا صبر می کرد تا من خودم به

موقع بهش بگم .

?ردا امتحان دارم و هیچی نخونده بودم راستش خیلی بی خیال شده

بودم

بالاخره شب ?را رسید و من توانستم لحظه ای بی هیچ دغدغه ای

آروم بگیرم صبح با صدای مادرم و شادمان از رویایی که دیده بودم

 بیدار شدم و هول هولکی صبحونه خوردم و سریع آماده شدم تا به

 دانشگاه بروم. وقتی به دانشگاه رسیدم ریتا هنوز نیامده بود ده دقیقه

 بعد ریتا هم اومد امّا خیلی ناراحت بود

ت. ریتا جان چی شده؟

ر. چیزی نیست.

ت. ولی به نظر می یاد ات?اقی ا?تاده درس نخوندی بی خیال منم

نخوندم

ریتا با تعجب نگاهم کرد انتظار چنین حر?ی رو از من که

می دونست شاگرد اول نباشم دوم کلاس بودم نداشت

ر. درس خوندم

ت. پس چی شده دیگه دارم نگران می شم..

ر. هیچی بریم که امتحان دیر شد

من و ریتا سر جلسه ر?تیم ولی من اصلا ن?همیدم که امتحانم را چه

 جوری دادم و دائم در این ?کر بودم که چه ات?اقی ا?تاده که ریتا مثل

 همیشه نیست توی این همه سال که با ریتا دوست بودم تا حالا اونو

 اینقدر ناراحت ندیده بودم حتما ات?اق مهمی ا?تاده بود.

بالاخره از سالن امتحان بیرون اومدم و منتظر ریتا شده وقتی اومد

بیرون باز هم ناراحت بود

ت. ریتا تا نگی چی شده ولت نمی کنم

ر. آخه

ت. آخه نداره

دستش را گر?تم و روی یکی از نیمکتها نشستیم

ت. خوب بگو ببینم!

ر. راستش نمی دونم چه جوری بگم البته شاید برای تو مهم نباشه

ت. بگو دیگه جون به لبم کردی

ر. سیاوش حالش بده

و من مثل برق گر?ته ها از جا پریدم ولی سعی کردم که به خودم

مسلط شم

ت. چی شده آخه چرا؟

ر. نمی دونم دیروز مامانش زنگ زد و گ?ت که حالش بده و

بردیمش بیمارستان شاید تعجب کنی که چرا به ما زنگ زده آخه ما

 ارتباط خیلی نزدیکی داریم و هیچ کدوم از ?امیلهای اونا اینجا

نیستن.

ت. می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟

ر. البته

ت. تو. تو اونو دوست داری یعنی چه جوری بگم....

ر. می دونم نمی خواد بگی منظورتو درک کردم . ببین من اونو

 دوست دارم مثل یه برادر و خیلی مطمئن بگم عاشقش نیستم اما

 همان طور که گ?تم مثل یه برادر دوستش دارم و نگرانش هستم

تا اینو شنیدم نمی دونم چرا خیالم راحت شد نمی دونم چرا شاید

شاید ....

ت. خوب حالا بگو حالش چطوره؟

ر. بد نیست امّا توی بیمارستانه تا آزمایشهایی روش انجام بشه

راستی دوست داری به ملاقات اون بریم حتما خوشحال میشه..

ت. اخه

ر. اخه نداره خواهش می کنم.

ت. باشه ولی اول باید به مادرم بگم.

ر. باشه پس منتظر تل?نت هستم.

ت. خوب خداحا?ظ تا بعدازظهر

ر. خداحا?ظ

وقتی از ریتا جدا شدم خیلی ناراحت بودم و نگران و ?همیدم که به

سیاوش علاقمند شدم ولی این مسخره بود چون اون اصلا اینطوری

 نبود و حتما بعد از من سراغ دختر دیگه ای ر?ته بود بنابراین ?کر

 کردن به این موضوع کاملا احمقانه بود.

وقتی به خانه رسیدم به مادرم گ?تم که بعدازظهر می خوام به ملاقات

 یکی از دوستان ریتا بریم و مادر هم چیز زیادی ازم نپرسید

به ریتا زنگ زدم و قرار ساعت ۴۵/۱۳ را گذاشتم

ساعت تازه 12 بود و من ناهار خورده بودم و کمی استراحت کردم

 ولی همش....

ساعت۳۰/۱۳ بود و من آماده برای ر?تن با بابا و مامانم

خداحا?ظی کردم و به جایی که با ریتا قرار گذاشته بودم ر?تم امّا

ریتا هنوز نیامده بود ساعت۵۰/۱۳ شده بود ولی از ریتا خبری

نبود دیگه داشتم نا امید می شدم که صدایی از پشت سرم شنیدم

ر. ترانه سلام ببخشید دیر کردم

ت. علیک سلام خوب آدمو می کاریا...!

ر. نه به خدا حالا بیا بریم

با هم راه ا?تادیم تا بیمارستان یک ربع راه بود و ما ساعت

 ۱۰/۱۴  به آنجا رسیدیم قبل ازداخل شدن به بیمارستان از ریتا

پرسیدم

ت. ریتا خانواده اش هم هست

ر. چه طور مگه؟

ت. آخه من خجالت می کشم

ر. خجالت نداره، نه کسی نیست پدر و مادرش الان خونه ما هستن.

ت. خوب اینطور یهتره

و داخل ساختمان شدیم وقتی نزذیک اتاق شدیم یکد?عه ضربان قلبم

بالا ر?ت که ناگهان ایستادم

ریتا با حالا مشکوکی انگار که می خواد چیزیو کش? کنه نگام کرد

ر. چیزی شده ترانه حالت خوبه چرا رنگت پریده؟

ت. چیزی نیست حالم خوبه

و چند تا ن?س عمیق کشیدم و بعد داخل اتاق شدیم. اون روی تخت

بود من قیا?ه اش را ندیدم چون رو به دیوار بود ابتدا ریتا جلو

ر?ت .

ر. سلام سیاوش حالت چطوره؟

سیاوش که روش به دیوار بود به طر? ریتا برگشت و من دیدم که

رنگش چقدر پریده و ضعی? شده یکد?عه بغض گلویم را گر?ت و

خودمو خیلی کنترل کردم

س. سلام ریتا بد نیستم چه خوب کردید اومدید

ر. راستی سیاوش ترانه را که می شناسید

سیاوش به طر? من برگشت و من سرمو پایین انداختم...

س. البته مگه می شه نشناسم

ت. سلام متاس?م که میبینم حالتون بده امیدوارم که زود خوب شید

س. سلام خیلی ممنون زحمت کشیدید اومدید

و کمی با هم صحبت کردیم در میان صحبتهایمان متوجه نگاه های

سیاوش شده بودم و هر بار ضربان قلبم ا?زایش می یا?ت ولی سعی

 می کردم توی چشماش نگاه نکنم که یه وقتی لو برم و دستم رو بشه

 و رسوا بشم می دونید که چشما همیشه آدمو رسوا می کنن چون

نمی تونن دروغ بگن و نمی دونم چرا نمی تونستم خودمو کنترل کنم

 و دائم هول می شدم بالاخره بعد از یک ساعت حر? زدن

خداحا?ظی کردیم اول با ریتا قدم زدم و محور صحبتهایمان هم

سیاوش بود ولی من سعی می کردم زیاد حساسیت نشون ندم تا ریتا

 یه وقتی شک نکنه.

بعد از ریتا خداحا?ظی کردم و به خانه ر?تم همین که به خانه رسیدم

به اتاقم ر?تم راستش ا?کار بسیاری ذهنم را مشغول کرده بود این که

 چرا سیاوش همش به من نگاه می کرد اونم نه یه نگاه معمولی یعنی

 اونم البته این ا?کار مزاحم را باید از خودم دور کنم چون اصلا

محاله ....

 

                                     ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در 14 / 5 / 1388ساعت 21:33 توسط کیمیا |

 

قسمت سوم

چند روز گذشت و من همچنان به زندگی ادامه می دادم تا اینکه یه

 روز ریتا به من گ?ت سیاوش از من خوشش اومده...

ت. ریتا تو که منو می شناسی من اهل این حر?ا نیستم.

ر. من هم میدونم به سیاوش هم خیلی گ?تم ولی قبول نمی کنه میگه

خود ترانه باید بهم بگه تو هم بهتره خودت بهش بگی بلکه قبول کنه 

ت. آخه نمی تونم!

ر. چرا نمی تونی . یه جایی قرار میذاریم و تو واون حر?اتونو

 می زنید

ت. خیلی خوب ببینم چی می شه.

ر. نه دیگه آخه اون دست از سر من بر نمی داره .

ت. باشه

قرار روز بعد را با سیاوش گذاشتیم داخل پارک ساعت ۶ بعد از

 ظهر.

?ردای اون روز منو و ریتا با هم ر?تیم ولی من هنوز نمی دونستم

قراره چی بگم روی یکی از صندلی ها نشستیم و منتظر سیاوش

شدیم.

وقتی سیاوش اومد و با من و ریتا سلام و احوالپرس کرد ریتا به

بهانه خرید ر?ت و...

س. حالتون خوبه؟

ت. ممنون شما خوبید؟

س. بله ممنون خوشحالم که قبول کردید منو ببینید.

ت. ولی من به اینجا اومدم تا حر?ای ریتا رو تکرار کنم.

س. یعنی چی؟

ت. یعنی همونایی که ریتا برای شما گ?ته من اهل این بچه بازیها

 نیستم البته باید منو ببخشید که این طوری می گم .

س. نه خواهش می کنم این چه حر?یه یعنی هیچ راهی نداره؟

ت. نه متاس?م

س. به هر حال برای خودم متاس?م که دختری مثل شما رو از دست

 دادم برایتان آرزوی خوشبختی و مو?قیت می کنم ولی یه خواهش

اگه زمانی به کمک احتیاج داشتید من هر کاری از دستم بر بیا

 دریغ نمی کنم شماره منو هم از ریتا می تونید بگیرید چون

 می ترسم اگه خودم مستقیما بهتون بدم ناراحت بشید.

ت. خیلی ممنون شما انسان ?همیده و خوبی هستید منم برای شما

آرزوی مو?قیت می کنم.

س. ممنون این نظر لط? شماست اگه اجازه مرخصی می ?رمایید

بنده ر?ع زحمت می کنم

ت. خواهش می کنم از آشنایی باهاتون خوشحال شدم

س. همچنین خداحا?ظ

ت. به سلامت

و از روی صندلی بلند شد بعد گ?ت :

س. از طر? من از ریتا هم خداحا?ظی کنید نمی دونم یه د?عه

کجاغیبش زد...

من که خندم گر?ته بود و به زور جلوی خودمو گر?تم گ?تم :

ت. حتما ..

وقتی ر?ت ریتا پیداش شد

ت. معلومه تو کجایی

ر. منو باش می خواستم شرایطو براتون مساعد کنم

ت. ممنون از لط?تون

ر. خواهش قابل شما رو نداشت. خوب حالا چی شد؟

ت. هیچی چی می خواستی بشه همون حر?ای تو رو بهش زدم اون

هم قبول کرد

ر. ولی حی? شد پسر خیلی خوبیه جای برادری من که خیلی

دوستش دارم

ت. چی

ر. هیچی حالا چرا می زنی من که چیزی نگ?تم

ت. راستی اون گ?ت می تونه به من کمک کنه ولی نگ?ت در چه

مورد یا چه مشکلی؟

ریتا شانه ای بالا انداخت و گ?ت:

ر. نمیدونم

ت. هیچی ولش کن، من دیگه باید برم

ر. کجا؟

ت. خونه، خیلی کار دارم.

ر. باشه پس تا ?ردا خداحا?ظ

ت. خداحا?ظ

وقتی به خانه رسیدم به اتاقم ر?تم راستش از سیاوش خوشم آمده بود

ولی نمی تونستم هر کاری که دلم می خواد بکنم...

 

                                                     ادامه دارد ...

 

 

+ نوشته شده در 13 / 5 / 1388ساعت 14:07 توسط کیمیا |

 

قسمت دوم

 

ساعت۳۰/۶بود که کم کم مراسم رسمی شد و دخترها و پسرها

شروع به پایکوبی کردند و من هم گوشه دنجی رو برای نشستن

انتخاب کردم و ریتا هم چون اخلاق مرا می دانست اصراری برای

رقص نکرد و ?قط گاهی به من سر می زد تا احساس تنهایی نکنم.

ساعت ۴۵/۶ دقیقه بود که تصمیم گر?تم خودم را از اینجا خلاص

کنم هر چند که چیز خاصی نبود که بخوام ازش ?رار کنم ولی هنوز

 همون دلشوره رو داشتم بلند شدم و خودمو به ریتا رسوندم ریتا تا

 منو دید لبخند زد و گ?ت:

ر. پس تو هم می خوای به جمع ما بپیوندی؟

ت. نه من دیگه می خواستم ر?ع زحمت کنم.

ر. چی شوخی می کنی حالا؟

ت. بله حالا

ر. نه ..! ما تازه می خویم کیکو ببریم اگه بری خیلی ناراحت

 می شم و آبروم جلو بچّه ها میره

ت. ولی آخه...

ر. آخه نداره دیگه

و من هم تسلیم شدم و به همان مکان دنج برگشتم و نشستم و یکد?عه

 توی ?کر ?رو ر?تم جوری که اصلا متوجّه اطرا?م نبودم.

س. ببخشید می تونم اینجا بنشینم؟

از شنیدن صدا یکد?عه جا خوردم و با دستپاچگی گ?تم :

ت. خواهش می کنم ب?رمایید.

س. امیدوارم خلوت شما رو بهم نزده باشم...!

ت. نه اختیار دارید.

س. شما خیلی تنها می نشینید و مثل بقیه نیستید، یعنی نمی رقصید؟

ت. راستش را بخواهید من اینطوری راحتترم در حقیقت زیاد از

رقصیدن خوشم نمی یاد و دیدنش را بیشتر دوست دارم و الان هم

دارم لذت می برم.

س. پس مزاحمتان نمی شم.

ت. اختیار دارید مزاحم نیستید ولی هر جور راحتید.

سپس سیاوش ر?ت و من را با ا?کارم تنها گذاشت ا?کاری که

 نمی دونم از کجا اومده بود و بر دلشوره ام می ا?زود سعی کردم

 دیگه به هیچ چیز ?کر نکردم برای همین به سمت بچه هایی که

 می رقصیدند ر?تم و مشغول تماشای اونها شدم . در این زمان

 خیلی بچه ها بهم پیشنهاد رقص دادند ولی من نپذیر?تم.

بالاخره من تونستم ساعت 8 از ریتا اجازه مرخصی بگیرم هر چند

 هنوز هم اصرار داشت که بمونم ولی من گ?تم که خسته هستم و اونم

 دیگه بیش از این اصرار نکرد از آنجا بیرون اومدم و به سمت

خانه ر?تم احساس زیاد بدی نداشتم.

 

                                           ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در 12 / 5 / 1388ساعت 14:30 توسط کیمیا |

 

قسمت اول

 

نمی دانستم چی بهش بگم خیلی اصرار کرد راستش دو دل بودم از

 طر?ی دلم می خواست برم از طر? دیگه گ?تم که من نباید برم.

دیگه داشتم دیوونه می شدم.

این مسئله چند روزی ?کرم و مشغول کرده بود و ریتا هم دست

بردار نبود و هر روز بهم می گ?ت حتما بیا و من دچار تردید

بیشتری می شدم و نمی تونستم تصمیم درستی بگیرم.

و بالاخره با اصرارهای ریتا تصمیم گر?تم برم ولی ?قط نیم ساعت

 نه بیشتر نه کمتر. این طوری هم خودم راضی می شم هم حر?

ریتا را زمین نمی انداختم.

آخه جشن تولدش بود و من هم دوست صمیمی و همکلاسی اش در

 دانشگاه بودم برای همین خیلی اصرار داشت من برم. و اما تردید

 من به خاطر ?رهنگ های مت?اوت ما بود، آنها خیلی راحت بودند و

 مثل من معتقد نبودند البته بی اعتقاد هم نبودن و جشنهایشان شبیه

پارتی البته پارتی که نه آنها ?قط تعدادی دختر و پسرهای دوستهای

خانوادگی بودند که شام دعوت بودند همین.

و به دلیل اصرارهای ریتا خواستم برم ریتا بهم گ?ت کت و شلوار

بپوش و روسری ات را هم بیانداز روی سرت و با این بهانه ها و

 حر?ها من هم قبول کردم که برم.

یک ه?ته تا جشن مونده بود و من از قبل به مادرم اطلاع داده بودم.

توی این چند روزه خیلی اضطراب داشتم نمی دانستم که آیا کار

درستی می کنم یا نه؟ ولی باز هم خودم را گول می زدم و می گ?تم

?قط نیم ساعت میرم و توی این نیم ساعت قرار نیست که ات?اقی

بی?ته. بالاخره روز موعود ?را رسید از ساعت پنج بعد از ظهر بود

تا نه شب.

ساعت ۵ شده بود و من آمادۀ آماده امّا دلشوره داشتم می ترسیدم

ولی باز هم به خودم نهیب می زدم که چیزی نمی شه بعدم من

خانواده ریتا رو خوب می شناختم اهل هیچ چیز نبودن ولی

 نمی دونم دلیل دلشوره من چی بود. ساعت ۳۰/۵ بود که من از

خانه بیرون اومدم ، ساعت ۶ به خانه ی آنها رسیدم وقتی زنگ رو

?شردم احساس عجیبی داشتم ریتا در را به رویم باز کرد و خوش

آمد گ?ت و گله کرد که چرا اینقدر دیر کردم

ر. چرا اینقدر دیر کردی؟

ت. همه آمده اند؟

ر. همه که نه ولی چند تا از ?امیلها و دوستام هستند.

ریتا که باز تردید منو دید دستم را کشید و به داخل برد بعد از سلام

و احوالپرسی مرا به همه معر?ی کرد.

ر. ترانه این احسان پسر دوست پدرم هستند

ر. احسان این هم ترانه دوست صمیمی من و همکلاسیم

ا. از دیدار شما خوشحالم

ت. همچنین

ر. اشکان پسر عمّه ام

ا. خوشوقتم

ت. من هم همچنین

ر. حسام پسر خاله ام

ر. کامران جزء اکیپ واز دوستان

ر.سیاوش جزء اکیپ و هم از دوستان صمیمی و خانوادگی

ر. کاوه جزء اکیپ

ر. طناز دختر خاله ام

ت. خوشوقتم

ر. مرسده دوستم

ر. هدیه دختر عمویم

ر. یگانه دختر دوست مادرم

ر. یلدا دوستم

ر. ونوس هم دوستم هم جزء اکیپ

ت. از آشنایی با همتون خوشوقتم

بعد از سلام و مراسم معار?ه ریتا منو به اتاقی برد تا آماده شوم من

هم کت و شلوارم و پوشیدم و آرایش خیلی ساده ای کردم و به سالن

ر?تم

                                                 ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در 11 / 5 / 1388ساعت 16:04 توسط کیمیا |

 

با سلام به همه دوستانی که به این وبلاگ میان

خدمتشون عرض کنم میخوام اینجا داستان دنباله دار بذارم و هر

   ه?ته چند بار آپ میشه تا مزه داستان نره

?قط نظر در مورد داستان یادتون نره

                                             با تشکر" کیمیا "

 

 

+ نوشته شده در 11 / 5 / 1388ساعت 15:52 توسط کیمیا |

صفحه قبل 1 صفحه بعد