سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

 

 

قسمت Ù‡Ù?تم

 

ت. سلام آقا سیاوش

س. سلام ترانه خانوم باید منو ببخشید که مزاحمتون شدم

ت. خواهش می کنم چه مزاحمتی مثل اینکه با من کاری داشتید؟

چرا اینقدر رنگتان پریده حالتون خوب نیست؟

س. نه خوبم لطÙ?ا بنشینید دلم میخواد Ù?قط به حرÙ? هایم گوش بدید Ùˆ

 Ú†Ø±Ø§ نپرسید

ت. آخه

س. آخه نداره

ت. باشه گوش میکنم.

س. راستش می خواستم قبل اینکه مراسم نامزدی شروع بشه جلوی

این کارو بگیرم من نمیتونم با شما ازدواج کنم راستش باید منو

ببخشید.

همین Ú©Ù‡ این حرÙ? ها رو شنیدم داشتم از عصبانیت دیوونه Ù…ÛŒ شدم

 ÛŒØ¹Ù†ÛŒ Ú†ÛŒ Ù…Ú¯Ù‡ من بازیچه هستم

ت. آقا سیاوش از شما انتظار نداشتم واقعا برایتان متاسÙ?Ù… Ù?کر کردید

 Ù…یتونید منو بازیچه ÛŒ خودتون قرار دهید نه آقا اشتباه Ù…ÛŒ کنید Ùˆ

برای خودم متاسÙ?Ù… Ú©Ù‡ در مورد شما چیز دیگه ای Ù?کر Ù…ÛŒ کردم Ùˆ

 Ø´Ù…ا رو از دیگران متمایز Ù…ÛŒ دونستم Ùˆ حالا Ù…ÛŒ بینم Ú©Ù‡ گول

خوردم و اشتباه کردم.

س. ترانه خانوم صبر کنید شما دارید اشتباه میکنید

ت. نه دیگه نمیتونم تحمل کنم

داشتم از روی نیمکت بلند میشدم Ú©Ù‡ مانتویم را گرÙ?ت Ùˆ Ú¯Ù?ت:

س. خواهش میکنم التماس میکنم یه لحظه بنشینید اگر حرÙ?هایم را

قبول نکردید آن وقت میتونید برید.

علارغم میل باطنیم دوباره نشستم و اون شروع کرد.

س. شما منو مجبور Ù…ÛŒ کنید حرÙ?ایی را بزنم Ú©Ù‡ اصلا دلم نمی خواد

اما Ù…ÛŒ بینم اگه این حرÙ?ها رو نزنم آن وقت شما در مورد من به

خطا می روید پس گوش کنید من راستش خیلی برام سخته اینو بگم

 Ø§Ù…ا شما مجبورم Ù…ÛŒ کنید من ... من.. سرطان خون دارم.

تا اینو شنیدم مثل برق گرÙ?ته ها بلند شدم.

به سیاوش نگاه کردم اشک توی چشماش قشنگش جمع شده بود

وقتی متوجه نگاهم شد سرش را پایین انداخت . نمی دونستم چی بگم

 Ø§ØµÙ„ا باورم نمیشد.

ت. تو. تو داری دروغ میگی نه اینو باور نمیکنم تو میخوای خودتو

تبرئه کنی./

س. نه ترانه نه من .. ببین این تمام آزمایشات خون منه راستش

دیروز حالم بد شده بود بنابراین پیش دکتر خانوادگیم رÙ?تم اون

آزمایشات رو دوباره تکرار کرد همین امروز صبح بود که متوجه

شدم سرطان دارم و من نمیخواستم اینو به تو بگم اما مجبورم کردی

چون نمی تونستم اجازه بدم که ذهن تو نسبت به من خراب بشه و

Ù?کر Ú©Ù†ÛŒ Ú©Ù‡ من هم مثل بقیه هستم Ùˆ با احساسات دخترها بازی

میکنم.

ت. من اصلا نمیدونم چی بگم...!

اشک توی چشمام جمع شده بود یکدÙ?عه زدم زیر گریه Ùˆ با صدای

بلند گریه کردم

 Ø³. خواهش میکنم آروم باش تو رو خدا.

ت. نمیتونم آخه چجوری بگم من... من  تو رو دوست دارم

اینو Ú©Ù‡ Ú¯Ù?تم سیاوش آروم نشست تا من حالم خوب بشه وقتی بهتر

 Ø´Ø¯Ù… Ú¯Ù?تم:

ت. پدر و مادرت هم میدونند؟

س. نه اصلا Ùˆ نباید چیزی بÙ?همن میدونی Ú©Ù‡ آخه اونا همه امیدشون

 Ø¨Ù‡ منه تو Ú©Ù‡ چیزی بهشون نمیگی؟ 

 

                                                     Ø§Ø¯Ø§Ù…Ù‡ دارد...

 

+ نوشته شده در 25 / 5 / 1388ساعت 4:43 توسط کیمیا |