قسمت ششم
مادر سیاوش زنگ زده بود باز هم باورم نمیشد مادر Ú¯Ù?ت Ú©Ù‡ زنگ
زده و قرار روز جمعه را برای خواستگاری گذاشته تا جمعه سه
روز مانده بود
راستش من از Ù‡Ù?ته ÛŒ آینده Ø§Ù…ØªØØ§Ù†Ù‡Ø§ÛŒÙ… شروع میشد Ùˆ برای همین
قرار شد هیچ کاری نکنم Ù?قط در موقع خواستگاری ØØ¶ÙˆØ± داشته
باشم یه شوقی منو وادار به درس خواندن می کرد و نیروی عجیبی
برای درس خوندن داشتم.
سه روز هم بالاخره تمام شد Ùˆ روز موعود Ù?را رسید قرار بود آنها
ساعت ۷ بیایند و ساعت ۶ همه چیز آماده بود نزدیک آمدنشان بود
Ú©Ù‡ مادر منو Ù?رستاد توی آشپزخونه من همه چیزو آماده کردم صدای
زنگ و که شنیدم دستپاچه شدم راستش این اولین خواستگارم نبود
ولی نمیدونم چرا این طوری شده بودم شاید به خاطر هیجانی بود که
داشتم وقتی مطمئن شدم که مهمان ها آمده اند منتظر صدای مادر
شدم.
چند Ù„ØØ¸Ù‡ بعد مادر به آشپزخونه آمد Ùˆ Ú¯Ù?ت Ú©Ù‡ آماده باش تا بهت
بگم چایی بیاری
ت. مادر نظرت در مورد آنها چیه؟
م.ت . بد نیستند با آنکه به نظر میاد آدماهای پولداری باشند اما
اصلا غرور یا تکبر در رÙ?تار Ùˆ ØØ±Ù? زدنشان نیست Ú©Ù‡ این نشان
دهنده شخصیت بالای آنهاست.
Ùˆ من Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ از این برداشت مادر . بعد از ده دقیقه با صدای مادر
چایها را در سینی گذاشتم Ùˆ به اتاق پذیرائی رÙ?تم Ú©Ù…ÛŒ هول شده
بودم به همه چای تعارÙ? کردم Ùˆ قتی رو به روی سیاوش رسیدم
Ù?کر کردم الان است Ú©Ù‡ چایی رو روی پاش بریزم اما با لبخند معنی
دار اون قوت قلب گرÙ?تم طوری Ú©Ù‡ من هم یه لبخند زدم.
بدین ترتیب مراسم خواستگاری با تواÙ?Ù‚ طرÙ?ین به پایان رسید قرار
شد جمعه ÛŒ آینده مراسم نامزدی Ùˆ یک Ù‡Ù?ته هم جهت تØÙ‚یق باشه Ùˆ
من Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ تر از همیشه چون آن روز من آمادگی ØµØØ¨Øª نداشتم
قرار شد یکروز در Ù‡Ù?ته آینده من Ùˆ سیاوش ØØ±Ù?هایمان را بزنیم.
بعد از Ú©Ù„ÛŒ ØØ±Ù? زدن در مورد مهریه Ùˆ این قبیل مسائل آنها رÙ?تند
و من را با رویاهایم تنها گذاشتند قرار بود سیاوش سه شنبه به خانه
ما بیاد.
روز شنبه Ø§Ù…ØªØØ§Ù† داشتم چون خانواده ریتا با خانواده سیاوش ارتباط
نزدیکی داشتند Ùˆ معرÙ? بنده هم ریتا بود به همین خاطر ریتا از
موضوع خواستگاری با خبر بود به همین علت روز شنبه تا منو دید
پرسید:
ر. خوب بگو ببینم چی شد؟
من هم برای اینکه سر به سرش بذارم Ú¯Ù?تم:
ت. اول سلامت کو؟
ر خوب ببخشید سلام
ت. علیک سلام
ر. بگو دیگه
ت. هیچی
ریتا با تعجب Ú¯Ù?ت:
ر. یعنی Ú†ÛŒ هیچی؟ به تواÙ?Ù‚ نرسیدید؟
ت. نه
ر. چرا؟
ت. نه اینکه به تواÙ?Ù‚ نرسیدیدم
ر. پس چی؟
ت. خوب تموم شد دیگه
ر. یعنی از عروسی خبری نیست؟
ت. آه، تو چقدر پرتی میگم همه چی تموم شد جمعه ی آینده نامزدیه
ر. راست میگی؟
و منو بغل کرد و صورتم و بوسه باران کرد که اگه من هیچی
نمیگÙ?تم تا شب ادامه میداد.
ت. خوب بسه دیگه
ر. واقعا تبریک میگم
بعد چون Ø§Ù…ØªØØ§Ù† داشت شروع میشد به سر جلسه رÙ?تیم
آن روز هم با خوشی تمام شد روز یکشنبه Ø§Ù…ØªØØ§Ù† نداشتم.
Ù….ت . ترانه تلÙ?Ù† با تو کار داره
ت. کیه؟
م.ت. ریتا
ت. بله بÙ?رمایید.
ر. سلام ترانه جان
. سلام تویی ریتا Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… کردی
ر. مرسی راستش کاری باهات داشتم
ت. در مورد درس؟
ر. نه
ت. پس چی؟
ر. باید ببینمت
ت. خوب بگو کجا بیام
ر. بیا به این آدرس
Ùˆ آدرس Ùˆ گرÙ?تم Ùˆ بلاÙ?اصله راه اÙ?تادم وقتی به آنجا رسیدم ریتا را
دیدم
ت. سلام ریتا جان چیزی شده؟
ر. نه نگران نشو
ت. خوب بگو
ر.راستش سیاوش میخواست تو رو ببینه
ت. ولی ما قرار بود روز سه شنبه با هم ØØ±Ù? بزنیم
ر. میدونم اما مسئله ای پیش اومده
ت. چی شده؟
ر. من هم نمیدونم مسئله چیه
ت. ØØ§Ù„ا کجاست؟
ر. توی اون پارک رو به رویی ولی من نمیتونم باهات بیام چون
Ú¯Ù?ته Ù?قط میخواد با تو ØµØØ¨Øª کنه
ت. منتظرم که میشی؟
ر. آره، من توی اون کاÙ?ÛŒ شاپ هستم تا تو بیای
ت. باشه پس من رÙ?تم
دلهره عجیبی داشتم نمیدونم چرا نگران بودم بالاخره به اون صندلی که سیاوش روی آن نشسته بود رسیدم.
ادامه دارد...