قسمت پنجم
به دلیل نزدیک بودن Ø§Ù…ØªØØ§Ù†Ø§Øª دانشگاه دو Ù‡Ù?ته تعطیل بود Ù‡Ù?ته اول
با تمامیه Ù?کری Ú©Ù‡ داشتم بالاخره گذشت Ùˆ من سعی Ù…ÛŒ کردم Ú©Ù‡
درس بخونم گاهی موÙ?Ù‚ Ù…ÛŒ شدم Ùˆ گاهی هم Ù?کر سیاوش نمیذاشت
که درس بخونم
اولای Ù‡Ù?ته ÛŒ دوم بود Ú©Ù‡ ریتا زنگ زد Ùˆ Ú¯Ù?ت Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ خواد منو
ببینه اما من بهش Ú¯Ù?تم Ú©Ù‡ دارم درس Ù…ÛŒ خونم اما اون Ú¯Ù?ت Ú©Ù‡ کار
خیلی مهمی داره و من هم قبول کردم و قرار شد جایی در پارک
نزدیک خونمون ببینمش هر Ú†ÛŒ بهش Ú¯Ù?تم بیاد خونمون قبول نکرد
Ú¯Ù?ت بیا بیرون، من سریع ØØ§Ø¶Ø± شدم Ùˆ رÙ?تم ریتا هم آمد از سلام Ùˆ
اØÙˆØ§Ù„پرسی
ت. ریتا Ú¯Ù?تی Ú©Ù‡ کار مهمی داری؟
ر. بله
ت. خوب کارت چیه؟
ر. اول باید جواب سوال منو بدی قول می دی؟
ت. تا چی باشه...!
ر. نه دیگه نباید با من رودربایستی کنی.
ت. خوب بگو
ر. تو نسبت به سیاوش Ø§ØØ³Ø§Ø³ÛŒ داری؟
تا اینو Ú¯Ù?ت رنگم پرید Ùˆ سعی کردم Ù?کرمو متمرکز کنم Ú©Ù‡ اون
منظورش چیه یعنی...
ت. منظورت چیه؟
ر. Ù…ÛŒ دونم Ú©Ù‡ منظورم را خوب Ù?همیدی خواهش Ù…ÛŒ کنم بدون
خجالت جواب بده .
ت. آخه چطور مگه؟
ر. اول جواب منو بده تا همه چیزو برات بگم
ت. راستش رو بخوای نمی دونم یعنی در مورد Ø§ØØ³Ø§Ø³Ù… مطمئن
نیستم
ر. یعنی چی؟
ت. یعنی که نمی دونم به سیاوش علاقه دارم یا نه!
ر. ØØ§Ù„ا شاید ØØ±Ù?ای من تردید تو رو بر طرÙ? کنه
وقتی منو با چشمای از ØØ¯Ù‚Ù‡ در اومده دید لبخند گرمی زد Ùˆ Ú¯Ù?ت
ر. آخه سیاوش یه ØØ±Ù?ایی به من زده ولی من از اون ØØ±Ù?ا چیزی
بهت نمی گم
ت. چرا؟
ر. آخه اون یه نامه واست داده راستش اون نامه براش خیلی مهمه
یعنی جواب تو
ت. آخه...!
ر. آخه نداره ببین تو Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ دونی اون ØØ§Ù„Ø´ خوب نیست البته از
وقتی Ú©Ù‡ تو رو دیده ØØ§Ù„Ø´ بهتر شده البته اینو هم بگم Ú©Ù‡ از
بیمارستان مرخص شده Ùˆ الان خیلی ØØ§Ù„Ø´ بهتره راستش من Ù?کر
می کنم....
ت. تو Ú†ÛŒ Ù?کر Ù…ÛŒ Ú©Ù†ÛŒ!
ر. Ù?کر Ù…ÛŒ کنم عاشقت شده
ت. چی؟
ر. آره ØØ³Ù… بهم Ù…ÛŒ Ú¯Ù‡ Ùˆ از این بابت خیلی Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù…
ت. واقعا موندم و نمی دونم چی بگم
ر. تو هیچی نمی خواد بگی Ù?قط جواب نامه را بده
ت. یعنی منظور اون دوست شدنه؟
ر. Ù?کر نمی کنم Ù…ÛŒ دونی چیه اون اصلا دوست نداره با کسی
دوست شه اون یکی رو می خواد برای تموم عمرش اگه اون موقع
اون پیشنهاد و به تو داده بود شاید دلیلش این بود که می خواست
بیشتر باهات آشنا بشه و وقتی دید تو اونجوری راضی نیستی
خواسته با یه مراسم رسمی با هم بیشتر آشنا شید .
ت. راستی جواب آزمایشهاش اومد؟
ر. آره امّا دکترا می گن چیزی نیست البته به نظر من اونا نتونستن
بیماری اش رو تشخیص بدهند.
ت. یعنی بیماری سختی داره؟
ر. امیدوارم که اینطور نباشه.
ت. من هم همین طور راستش نگرانش هستم.
ریتا با یه چشمکی به من Ú¯Ù?ت:
ر. ØØ§Ù„ا نامه رو Ù…ÛŒ گیری؟
ت. هنوز نمی دونم
ر. نمی دونی یا می ترسی ؟
ت. ازچی؟
ر. هیچی خواهش می کنم بگیر دیگه
ت. باشه
ریتا نامه را به من داد Ùˆ رÙ?ت تا من با خیال Ø±Ø§ØØª نامه را بخونم.
سلام امیدوارم Ú©Ù‡ ØØ§Ù„تون خوب باشه
Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„Ù… Ú©Ù‡ قبول کردید نامه را بخوانید راستش اعتراÙ? کردن هر
Ú†ÛŒ سخته، امّا معمولا انسانها بهتر Ù…ÛŒ توانند اعتراÙ?شان را روی
کاغذ بیارن
پس من هم Ù…ÛŒ خواهم پیش شما اعتراÙ? کنم من یه دختر بسیار
زیبا و مهربونو دوست دارم ولی نتونستن بهش بگم ولی الان از شما
کمک می خوام که بهش بگید که من خیلی دوستش دارم و عاشقش
شدم شما هم اگه اون دخترو می دیدید عاشقش می شدید لابد تعجب
کردی
که چرا اینارو به شما می گم خوب معلومه دیگه چون اون دختر
شمایید البته باید جسارت و پررویی منو
ببخشید ولی چه کنم که عاشقم و نتونستم طاقت بیارم و از شما اجازه
خواستم
تا با پدر و مادرم خدمت برسیم.
من منتظر جواب شما هستم
قربان شما سیاوش
وقتی نامه را خوندم داشتم شاخ در می آوردم برای همین نامه را
چند بار خوندم نه مثل اینکه درست بود اون واقعا می خواست به
خواستگاری من بیاد.
همان روز Ú©Ù‡ به خانه رÙ?تم جریان Ùˆ به مامانم Ú¯Ù?تم Ùˆ مادر هم
اظهار Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÛŒ کرد ولی من باز هم غمگین بودم.
ادامه دارد ...