قسمت چهارم
اکثر اوقات توی اتاقم بودم و آهنگهای غمگین گوش می دادم البته یه
مدّتی است که این علاقه رو پیدا کردم اخلاقم کم و بیش عوض شده
البته نه اونجوری ولی علایق ام عوض شده بود و همه چیزو زیبا
می دیدم نمی دونم البته این برای من زیاد عجیب نبود من همیشه
دنیارو زیبا می دیدم ولی اون یه مدت یه جور دیگه شده بودم که
ØØªÛŒ مامانم متعجب بود ولی چیزی به روی خودش نمی آورد Ùˆ ریتا
هم ØØªÛŒ متوجه شده بود ولی چیزی بهم نمی Ú¯Ù?ت بلکه من از
نگاهش Ù…ÛŒ Ù?همیدم ولی اون معمولا صبر Ù…ÛŒ کرد تا من خودم به
موقع بهش بگم
.Ù?ردا Ø§Ù…ØªØØ§Ù† دارم Ùˆ هیچی نخونده بودم راستش خیلی بی خیال شده
بودم
بالاخره شب Ù?را رسید Ùˆ من توانستم Ù„ØØ¸Ù‡ ای بی هیچ دغدغه ای
آروم بگیرم ØµØ¨Ø Ø¨Ø§ صدای مادرم Ùˆ شادمان از رویایی Ú©Ù‡ دیده بودم
بیدار شدم Ùˆ هول هولکی صبØÙˆÙ†Ù‡ خوردم Ùˆ سریع آماده شدم تا به
دانشگاه بروم. وقتی به دانشگاه رسیدم ریتا هنوز نیامده بود ده دقیقه
بعد ریتا هم اومد امّا خیلی Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بود
ت. ریتا جان چی شده؟
ر. چیزی نیست
.ت. ولی به نظر Ù…ÛŒ یاد اتÙ?اقی اÙ?تاده درس نخوندی بی خیال منم
نخوندم
ریتا با تعجب نگاهم کرد انتظار چنین ØØ±Ù?ÛŒ رو از من Ú©Ù‡
می دونست شاگرد اول نباشم دوم کلاس بودم نداشت
ر. درس خوندم
ت. پس چی شده دیگه دارم نگران می شم
..ر. هیچی بریم Ú©Ù‡ Ø§Ù…ØªØØ§Ù† دیر شد
من Ùˆ ریتا سر جلسه رÙ?تیم ولی من اصلا Ù†Ù?همیدم Ú©Ù‡ Ø§Ù…ØªØØ§Ù†Ù… را Ú†Ù‡
جوری دادم Ùˆ دائم در این Ù?کر بودم Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ اتÙ?اقی اÙ?تاده Ú©Ù‡ ریتا مثل
همیشه نیست توی این همه سال Ú©Ù‡ با ریتا دوست بودم تا ØØ§Ù„ا اونو
اینقدر Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª ندیده بودم ØØªÙ…ا اتÙ?اق مهمی اÙ?تاده بود
.بالاخره از سالن Ø§Ù…ØªØØ§Ù† بیرون اومدم Ùˆ منتظر ریتا شده وقتی اومد
بیرون باز هم Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بود
ت. ریتا تا نگی چی شده ولت نمی کنم
ر. آخه
ت. آخه نداره
دستش را گرÙ?تم Ùˆ روی یکی از نیمکتها نشستیم
ت. خوب بگو ببینم
!ر. راستش نمی دونم چه جوری بگم البته شاید برای تو مهم نباشه
ت. بگو دیگه جون به لبم کردی
ر. سیاوش ØØ§Ù„Ø´ بده
Ùˆ من مثل برق گرÙ?ته ها از جا پریدم ولی سعی کردم Ú©Ù‡ به خودم
مسلط شم
ت. چی شده آخه چرا؟
ر. نمی دونم دیروز مامانش زنگ زد Ùˆ Ú¯Ù?ت Ú©Ù‡ ØØ§Ù„Ø´ بده Ùˆ
بردیمش بیمارستان شاید تعجب کنی که چرا به ما زنگ زده آخه ما
ارتباط خیلی نزدیکی داریم Ùˆ هیچ کدوم از Ù?امیلهای اونا اینجا
نیستن
.ت. می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟
ر. البته
ت. تو. تو اونو دوست داری یعنی چه جوری بگم
....ر. می دونم نمی خواد بگی منظورتو درک کردم . ببین من اونو
دوست دارم مثل یه برادر و خیلی مطمئن بگم عاشقش نیستم اما
همان طور Ú©Ù‡ Ú¯Ù?تم مثل یه برادر دوستش دارم Ùˆ نگرانش هستم
تا اینو شنیدم نمی دونم چرا خیالم Ø±Ø§ØØª شد نمی دونم چرا شاید
شاید
....ت. خوب ØØ§Ù„ا بگو ØØ§Ù„Ø´ چطوره؟
ر. بد نیست امّا توی بیمارستانه تا آزمایشهایی روش انجام بشه
راستی دوست داری به ملاقات اون بریم ØØªÙ…ا Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ میشه
..ت. اخه
ر. اخه نداره خواهش می کنم
.ت. باشه ولی اول باید به مادرم بگم
.ر. باشه پس منتظر تلÙ?نت هستم
.ت. خوب Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ù?ظ تا بعدازظهر
ر. Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ù?ظ
وقتی از ریتا جدا شدم خیلی Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بودم Ùˆ نگران Ùˆ Ù?همیدم Ú©Ù‡ به
سیاوش علاقمند شدم ولی این مسخره بود چون اون اصلا اینطوری
نبود Ùˆ ØØªÙ…ا بعد از من سراغ دختر دیگه ای رÙ?ته بود بنابراین Ù?کر
کردن به این موضوع کاملا اØÙ…قانه بود
.وقتی به خانه رسیدم به مادرم Ú¯Ù?تم Ú©Ù‡ بعدازظهر Ù…ÛŒ خوام به ملاقات
یکی از دوستان ریتا بریم و مادر هم چیز زیادی ازم نپرسید
به ریتا زنگ زدم و قرار ساعت ۴۵/۱۳ را گذاشتم
ساعت تازه 12 بود Ùˆ من ناهار خورده بودم Ùˆ Ú©Ù…ÛŒ Ø§Ø³ØªØ±Ø§ØØª کردم
ولی همش
....ساعت۳۰/Û±Û³ بود Ùˆ من آماده برای رÙ?تن با بابا Ùˆ مامانم
Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ù?ظی کردم Ùˆ به جایی Ú©Ù‡ با ریتا قرار گذاشته بودم رÙ?تم امّا
ریتا هنوز نیامده بود ساعت۵۰/۱۳ شده بود ولی از ریتا خبری
نبود دیگه داشتم نا امید می شدم که صدایی از پشت سرم شنیدم
ر. ترانه سلام ببخشید دیر کردم
ت. علیک سلام خوب آدمو می کاریا
...!ر. نه به خدا ØØ§Ù„ا بیا بریم
با هم راه اÙ?تادیم تا بیمارستان یک ربع راه بود Ùˆ ما ساعت
۱۰/۱۴ به آنجا رسیدیم قبل ازداخل شدن به بیمارستان از ریتا
پرسیدم
ت. ریتا خانواده اش هم هست
ر. چه طور مگه؟
ت. آخه من خجالت می کشم
ر. خجالت نداره، نه کسی نیست پدر و مادرش الان خونه ما هستن
.ت. خوب اینطور یهتره
Ùˆ داخل ساختمان شدیم وقتی نزذیک اتاق شدیم یکدÙ?عه ضربان قلبم
بالا رÙ?ت Ú©Ù‡ ناگهان ایستادم
ریتا با ØØ§Ù„ا مشکوکی انگار Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ خواد چیزیو Ú©Ø´Ù? کنه نگام کرد
ر. چیزی شده ترانه ØØ§Ù„ت خوبه چرا رنگت پریده؟
ت. چیزی نیست ØØ§Ù„Ù… خوبه
Ùˆ چند تا Ù†Ù?س عمیق کشیدم Ùˆ بعد داخل اتاق شدیم. اون روی تخت
بود من قیاÙ?Ù‡ اش را ندیدم چون رو به دیوار بود ابتدا ریتا جلو
رÙ?ت
.ر. سلام سیاوش ØØ§Ù„ت چطوره؟
سیاوش Ú©Ù‡ روش به دیوار بود به طرÙ? ریتا برگشت Ùˆ من دیدم Ú©Ù‡
رنگش چقدر پریده Ùˆ ضعیÙ? شده یکدÙ?عه بغض گلویم را گرÙ?ت Ùˆ
خودمو خیلی کنترل کردم
س. سلام ریتا بد نیستم چه خوب کردید اومدید
ر. راستی سیاوش ترانه را که می شناسید
سیاوش به طرÙ? من برگشت Ùˆ من سرمو پایین انداختم
...س. البته مگه می شه نشناسم
ت. سلام متاسÙ?Ù… Ú©Ù‡ میبینم ØØ§Ù„تون بده امیدوارم Ú©Ù‡ زود خوب شید
س. سلام خیلی ممنون زØÙ…ت کشیدید اومدید
Ùˆ Ú©Ù…ÛŒ با هم ØµØØ¨Øª کردیم در میان ØµØØ¨ØªÙ‡Ø§ÛŒÙ…ان متوجه نگاه های
سیاوش شده بودم Ùˆ هر بار ضربان قلبم اÙ?زایش Ù…ÛŒ یاÙ?ت ولی سعی
می کردم توی چشماش نگاه نکنم که یه وقتی لو برم و دستم رو بشه
و رسوا بشم می دونید که چشما همیشه آدمو رسوا می کنن چون
نمی تونن دروغ بگن و نمی دونم چرا نمی تونستم خودمو کنترل کنم
Ùˆ دائم هول Ù…ÛŒ شدم بالاخره بعد از یک ساعت ØØ±Ù? زدن
Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ù?ظی کردیم اول با ریتا قدم زدم Ùˆ Ù…ØÙˆØ± ØµØØ¨ØªÙ‡Ø§ÛŒÙ…ان هم
سیاوش بود ولی من سعی Ù…ÛŒ کردم زیاد ØØ³Ø§Ø³ÛŒØª نشون ندم تا ریتا
یه وقتی شک نکنه
.بعد از ریتا Ø®Ø¯Ø§ØØ§Ù?ظی کردم Ùˆ به خانه رÙ?تم همین Ú©Ù‡ به خانه رسیدم
به اتاقم رÙ?تم راستش اÙ?کار بسیاری ذهنم را مشغول کرده بود این Ú©Ù‡
چرا سیاوش همش به من نگاه می کرد اونم نه یه نگاه معمولی یعنی
اونم البته این اÙ?کار مزاØÙ… را باید از خودم دور کنم چون اصلا
Ù…ØØ§Ù„Ù‡
....
ادامه دارد ...