سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

 

قسمت اول

 

نمی دانستم چی بهش بگم خیلی اصرار کرد راستش دو دل بودم از

 Ø·Ø±Ù?ÛŒ دلم Ù…ÛŒ خواست برم از طرÙ? دیگه Ú¯Ù?تم Ú©Ù‡ من نباید برم.

دیگه داشتم دیوونه می شدم.

این مسئله چند روزی Ù?کرم Ùˆ مشغول کرده بود Ùˆ ریتا هم دست

بردار نبود Ùˆ هر روز بهم Ù…ÛŒ Ú¯Ù?ت حتما بیا Ùˆ من دچار تردید

بیشتری می شدم و نمی تونستم تصمیم درستی بگیرم.

Ùˆ بالاخره با اصرارهای ریتا تصمیم گرÙ?تم برم ولی Ù?قط نیم ساعت

 Ù†Ù‡ بیشتر نه کمتر. این طوری هم خودم راضی Ù…ÛŒ شم هم حرÙ?

ریتا را زمین نمی انداختم.

آخه جشن تولدش بود و من هم دوست صمیمی و همکلاسی اش در

 Ø¯Ø§Ù†Ø´Ú¯Ø§Ù‡ بودم برای همین خیلی اصرار داشت من برم. Ùˆ اما تردید

 Ù…Ù† به خاطر Ù?رهنگ های متÙ?اوت ما بود، آنها خیلی راحت بودند Ùˆ

 Ù…ثل من معتقد نبودند البته بی اعتقاد هم نبودن Ùˆ جشنهایشان شبیه

پارتی البته پارتی Ú©Ù‡ نه آنها Ù?قط تعدادی دختر Ùˆ پسرهای دوستهای

خانوادگی بودند که شام دعوت بودند همین.

Ùˆ به دلیل اصرارهای ریتا خواستم برم ریتا بهم Ú¯Ù?ت کت Ùˆ شلوار

بپوش و روسری ات را هم بیانداز روی سرت و با این بهانه ها و

 Ø­Ø±Ù?ها من هم قبول کردم Ú©Ù‡ برم.

یک Ù‡Ù?ته تا جشن مونده بود Ùˆ من از قبل به مادرم اطلاع داده بودم.

توی این چند روزه خیلی اضطراب داشتم نمی دانستم که آیا کار

درستی Ù…ÛŒ کنم یا نه؟ ولی باز هم خودم را گول Ù…ÛŒ زدم Ùˆ Ù…ÛŒ Ú¯Ù?تم

Ù?قط نیم ساعت میرم Ùˆ توی این نیم ساعت قرار نیست Ú©Ù‡ اتÙ?اقی

بیÙ?ته. بالاخره روز موعود Ù?را رسید از ساعت پنج بعد از ظهر بود

تا نه شب.

ساعت ۵ شده بود و من آمادۀ آماده امّا دلشوره داشتم می ترسیدم

ولی باز هم به خودم نهیب می زدم که چیزی نمی شه بعدم من

خانواده ریتا رو خوب می شناختم اهل هیچ چیز نبودن ولی

 Ù†Ù…ÛŒ دونم دلیل دلشوره من Ú†ÛŒ بود. ساعت Û³Û°/Ûµ بود Ú©Ù‡ من از

خانه بیرون اومدم ، ساعت ۶ به خانه ی آنها رسیدم وقتی زنگ رو

Ù?شردم احساس عجیبی داشتم ریتا در را به رویم باز کرد Ùˆ خوش

آمد Ú¯Ù?ت Ùˆ گله کرد Ú©Ù‡ چرا اینقدر دیر کردم

ر. چرا اینقدر دیر کردی؟

ت. همه آمده اند؟

ر. همه Ú©Ù‡ نه ولی چند تا از Ù?امیلها Ùˆ دوستام هستند.

ریتا که باز تردید منو دید دستم را کشید و به داخل برد بعد از سلام

Ùˆ احوالپرسی مرا به همه معرÙ?ÛŒ کرد.

ر. ترانه این احسان پسر دوست پدرم هستند

ر. احسان این هم ترانه دوست صمیمی من و همکلاسیم

ا. از دیدار شما خوشحالم

ت. همچنین

ر. اشکان پسر عمّه ام

ا. خوشوقتم

ت. من هم همچنین

ر. حسام پسر خاله ام

ر. کامران جزء اکیپ واز دوستان

ر.سیاوش جزء اکیپ و هم از دوستان صمیمی و خانوادگی

ر. کاوه جزء اکیپ

ر. طناز دختر خاله ام

ت. خوشوقتم

ر. مرسده دوستم

ر. هدیه دختر عمویم

ر. یگانه دختر دوست مادرم

ر. یلدا دوستم

ر. ونوس هم دوستم هم جزء اکیپ

ت. از آشنایی با همتون خوشوقتم

بعد از سلام Ùˆ مراسم معارÙ?Ù‡ ریتا منو به اتاقی برد تا آماده شوم من

هم کت و شلوارم و پوشیدم و آرایش خیلی ساده ای کردم و به سالن

رÙ?تم

                                                 ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در 11 / 5 / 1388ساعت 16:04 توسط کیمیا |